تبليغاتX
! نوستالوژیای کودکی فهیم
   
! نوستالوژیای کودکی فهیم
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

فروردین 1385

____________________
مطالب اخير

!پاتختی من

!روز نوشت بیخودی

اینجا یونیور سیتی ست.....روز اول !

نسل من...نسل بی ستاره

....اندر احوالات کودکی که خل شده بود

ترم اولی...

ارتباطاتم ارزوست...!

من،ازاد یونی و دیگر همین!

من و الی جون

تولدانه....

____________________
پیوند ها

کودک در یاهو 360!

نیروانا (یادداشت های روزهای بزرگ بودنم!)

رامتین

داداش شاهین

مامان ریحانه

مینا خانوم

خاله پریسا

نازی جون

چلچراغ !

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

87/07/19

!پاتختی من

دیروز مهمونی دانشگاه قبول شدنم بود. جشن مدرسه هم بود اما نمیتونستم برم. دیروز برای من شبیه پاتختی بود چون کلی کادو گرفتم. خاله و دایی هام که سکه. ازاده (دختر خاله عشقولیم) هم یه ساعت اسپریت(خودش میدونست که من عشق ساعتم). نازی هم یه ست لباس مارک بوسینی. حامد هم یه عطر پینک(خیلی زحمت کشیده).

بابام هم که دیگه.....اخه من سوم دبیرستان بودم میگفت ۲۰۶ میخرم برات. پیش دانشگاهی گفت پراید. بعد گفت میفرستم مکه. حالا یه دونه لپ تاپ وایو برام گرفته.... خیلی وقته قرار بود این لپ تاپو بگیره اما خب از تیر تا مهر طول کشید!

بقیه هم چیزای مختلفی اوردن. از قاب عکس و کتاب و کفش(!!!!) بود تا خود نویس یورو پن و روسری زارا (نمیدونستم زارا روسری داره!) و دیگه کلی کادو!!!

البته مهمونی خونمون نبود. سفره خونه سنتی کاخ سعد اباد بود. این مهمونی رو هم مامانم گرفته بود که به همه پز بده بچه اش رتبه ۳۰۰ سراسری شده! (اخه همه فامیلای ما بدون استثنا ازاد میرن)

داییم میگفت سکه قابل کاری که تو کردی رو نداره!من مونده بودم مثلا اگه نفر اول کنکور میشدم چی میشد....

خلاصه خیلی خوشحالم .....بی اندازه!

اینم گریه ی شوقه!

 
 

87/07/17

!روز نوشت بیخودی

همه  ی چیزایی که میخوام بنویسم وقتی وارد این صفحه میشم از ذهنم میپره! الان مثلا نمیدونم برا چی اینجا رو باز کردم. از دانشگاه بگم؟ خب عرضم به حضورتون که بیشتر بچه هامون شهرستانین! منم که حساس....

فردا قراره ببرنمون ابعلی. من به اقای" ن "گفتم که اگه تو میای منم میام اما اقای "ن" گفت لازم نکرده با دانشگاه بری خودم میبرمت. حالا فعلا کنسل شده تا ببینیم چی میشه! خب اقای "ن "هم دانشکده ای من نیست اما از قضا و تقدیر و سرنوشت هم دانشگاهیمه! یعنی فردا همه ی دانشکده های علامه رو میبرن ابعلی!

یه چیز خصوصی! اقای" ن" ۵ سال دیگه میره استرالیا.واسه همین یه وقت فکر بد نکنین که خبریه و عشقی و کشکی و این حرفا.البته دلم میخواد باباشو خفه کنم چون به اصرار باباشه که میخواد بره. فعلا با ریحان تو نقشه ایم برم رو مخ یکی دیگه! (چقدر موذی و پست شدم من اخه چند تا چند تا؟!) امروز گوشیم فقط سر یه کلاس (فارسی عمومی) ۲۵ تا میس کال داشت! همه تو کف زنگ خور منن!

فردا مهمونیه! یعنی مهمونی دانشگاه قبول شدن من.به مامانم گفتم از این خاله زنک بازیا بدم میاد باهام قهر کرد!

ابروهام به طرز فجیعی امروز نازک شد توسط اذر خانوم(ارایشگرم). واسه همین از وقتی بابام اومده به بهانه تحقیق چپیدم تو اتاق! بابام میگه ۲ هفته نیس رفتی تحقیق چی مینویسی؟!!!!

شنبه هم یه عروسی قاطی قوطی دعوتیم که من واسه لباس عزا و ماتم گرفتم چون نمیخوام زیاد باز باشه! تازه همین که روسریمو بر میدارم خالم کلی تیکه بارم میکنه! من بهش میگم خاله شما مگه خودت جوون بودی روسری سرت میکردی میگه نمیدونستم اون دنیا چه خبره! خدا به فریادم برسه! چون عروسی نزدیکه نمیشه نریم اما واقعا طاقت چپ چپ نگاه کردناشو ندارم. یکی نیست بهش بگه دختر خودت چرا اینطوری لباس میپوشه!

طالبی توله س.گ یه تحقیق داده که نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم. کلاس زبانمم که عوض کردم.راهش یه ذره دور شده.باید تا یوسف اباد بکوبم برم! اه! طبق معمول کوچیکترین ادم کلاسم. همه اونجا ۲۵-۳۰ رو شیرین دارن! منم اون وسط میشینم اظهار فضل میکنم هی هی!!!!

یه چیز خصوصی تر که دیشب بهش رسیدم.کاشکی خر ارتباطات نشده بودم و مدیریت میخوندم. من هنوزم عاشق رشته ام هستم بخصوص اینکه خیلی شبیه ای تی میمونه اما دلم بهشتی یونی میخواد .تقصیر این مهساست دیگه. هی تعریف میکنه از بهشتی من دلم اب میشه. اخه دانشگاه ما نمیدونم چرا همه درس خونن!

داداش شاهین برای فوق میخواد بیاد علامه. ریحان هم که هست . اما من بازم فقط بلدم ایراد بگیرم.

 
 

87/07/06

اینجا یونیور سیتی ست.....روز اول !

قلم بر صفحه ی کاغذ میگذارم و از روز اول یونیور سیتیمان مینویسم:
ما امروز در یونی بسیار خوشحال میبودیم.تعداد افراد ذکور دانشگاه به انگشتان یک دست هم نمیرسیدند.

ما امروز به تنهایی یک معما ی ریاضی مزخرف را حل نمودیم و استاد فرمودند ۲ نمره به پایان ترممان اضافه شد...!

ما یک دوست جدید پیدا کردیم....

ما کلاسهای ریاضیمان تقاطع مفتح دانشکده اکو برگزار میشود و برای باقی کلاسها ی تخصصی ارتباطات مثل اوارگان کزو ویی باید تا ۳راه ضرابخانه بدویم و بریم!

دانشکده ما اینترنت وایرلس دارد میخواهیم لب تاپ ببریم فیلم دانلود کنیم.

ما از دیدن خودمان به شکل دانشجو کاملا تعجب میکنیم!

ما ساعت ۱۰ صبح حال و حوصله کلاس نداریم....

ما.......

خب بسه دیگه بقیه اشو بعدا مینویسم!

 
 

87/07/02

نسل من...نسل بی ستاره

شاید این حرفایی که میخوام بزنم به من نیاد...یعنی اصلا به گروه خونیم نخوره که راجع بهشون فکر کنم. ظاهرم که دیگه واویلا...! اما میخوام بگم. همه چی از یه فیلم شروع شد. همیشه از فیلمای ژانر جنگ بدم میومد.وقتی تلویزیون نشون میداد میزدم یه شبکه ی دیگه. همیشه از جانبازها و شهیدا بدم میومد... اما اون فیلم....روز سوم بود! هیچ فیلمی در تاریخ عمرم انقدر رو من تاثیر نذاشته بود. بعد از دیدنش سی دیش رو گرفتم....هربار میدیدم فقط اشک میریختم...بعد یه بحث کلاسی.بین ما و استاد جامعه شناسیمون که الان رفته کانادا. خانم لاشایی معروف! یه چیزایی تعریف کرد که من عمرا نشنیده بودم.حتی فکر نمیکردم این اتفاقا افتاده باشه.اون از جنگ گفت.از سربازای عراقی گفت که دخترای جنوبی رو لخت کرده بودن و بعد از تجاوز به اونا جسدشونو ریخته بودن روی هم و دورشون مین کاشته بودن. از جوونای ایرانی گفت که برای اینکه طاقت دیدن اونا رو تو اون وضع نداشتن قبل از رسیدن کمک پاهاشونو گذاشتن رو مینها و رفتن جلو تا یه پارچه بندازن رو اجساد.... خیلیه ها!!! یعنی واقعا اخرشه! ادم بدونه تا  یک ثانیه دیگه که پاشو بذاره زمین میمیره...اما میذاره.چون عاشقه.چون غیرت داره...چون مرده...بعد دوست صمیمیم رفت جنوب.به من اجازه داده نشد تا باهاش برم.یه سری فیلم و عکس اورده بود...تعریفهایی که میکرد....اصلا نمیدونم.واقعا یهویی من یه ادم دیگه شدم. اون تعریف میکردو من اشک میریختم.برام چند تا کتاب اورده بود...واقعا فهمیدم دفاع مقدس...مقدس بوده. هرچند که اگه الان مثلا به داییم این حرفو بزنم مسخره ام میکنه!

وقتی پسرای این روزا رو میبینم میگم یعنی الان اگه جنگ شه اینا با این موهای سیخ سیخی و ابروهای برداشته میخوان برن بجنگن؟اصلا میرن؟ پس تکلیف گوشی تاچ اسکرین و ADSL و ام پی فورشون چی میشه؟! حتی خود من. یعنی طاقت دارم توی جنگ زندگی کنم؟ندارم! میدونم که ندارم. میدونم که اگه قرار باشه روزی 2-3 بار موشک رو سرم بریزه اینجا نمیمونم. اصلا گور پدر فک و فامیل!!! اره. چون ما بی غیرتیم. چون نسل دهه شصتیا یه نسل خرفت و بی عرضه ان که تا حالا سختی ندیدن! این حرفا شاید مثل حرفای پیرمردا باشه.اگه یکی به خودم بزنه سرویسش میکنم. اما واقعیته....هست. واقعیت همینه. و تلخ ترش اینه که نمیدونیم باید چیکار کنیم.یه نسل بلاتکلیف! نسل به ستاره...نسل بی نوستالوژیا....

 

 
 

87/06/30

....اندر احوالات کودکی که خل شده بود

دلم انقدر تنگ شده.پریروز بهشت زهرا بودم.به اقای"ن" گفتم که خیلی دلم برای بهار تنگ شده.اگه بود الان اونم دانشگاه قبول شده بود....خوبیش اینه که اقای "ن" بهاره رو کاملا میشناسه و من مجبور نیستیم مثل همه بهش توضیح بدم.... از این لحاظ خوبه!.

هممون یه جورایی پخش و پلا شدیم.من علامه طباطبایی،سارا تهران،زهرا تهران،مهسا بهشتی،المیرا ازاد تهران جنوب، مینا هم ازاد تهران جنوب،الناز علمی کاربردی،فرناز ازاد تهران مرکز،فاطمه غیرانتفاعی صدرا...دیگه هیچ کدوم با هم نیستیم....دلم برای همشون تنگ میشه.برای شیطونی های سر کلاس....اخ چه کیفی میداد.وارسته تا میومد دهن باز کنه ما شروع میکردیم به مسخره بازی. بیچاره بهادر... هی میگفت خانم گل،حرف نزن! حقیقت میخواست تخته پاک کن خیس رو بچلونه رو من! سر کلاس رهبر هر سری میرفتم کنار شوفاژ یه دل سیر میخسبیدم! دلم برای فرهنگ تنگ میشه....

دلم تنگ شده واسه روزایی که راهنمایی بودم.تازه هری پاتر اومده بود.شب تا صبح نخوابیدم و کتاب خوندم. چه دنیایی داشتم! چقدر رمان ایرانی میخوندم با شور و علاقه!! الانم دروغ میگم اگه بگم رمان نمیخونم یا مثلا اهنگای درپیت گوش نمیدم! همین چند وقت پیش که مسافرت بودیم من که کلی ادعا دارم اهنگ خارجی گوش میدم،توی گوشی خوشگلمو پر از ساسی مانکن کرده بودم!!! "ح" میگفت تو واقعا اینا رو گوش میدی؟؟؟ و من کلی خجالت کشیدم!

اصلا روزا یه ادم دیگه ام،شبها یه ادم دیگه! روزا روشنفکر میشم،متجدد میشم، اما شبا.... همون کودک تخس و شری میشم که مامانم میگه خدا ۱۰ تا پسر به من میداد تو رو نمیداد! اما تازگیا تنبل شدم! گاوخشمگید دنیرو رو دادم ریحانه ببینه برام تعریف کنه! خودم حوصله نداشتم. کتاب هم کمتر میخونم! حتی حوصله ی اذیت کردن علی.ش رو هم ندارم!!! بیچاره ...دلم براش سوخت.... حوصله یدیدن تئاتر جدید تئاتر شهر رو هم ندارم.سینما هم که چیز دندون گیری نداره! همش مجبورم تو اینترنت باشم! یا برای خودم اهنگ بخونم: اینو بدون هستی مهتاب من/عکست رو دسک تاپ لب تاپ من.....!

کودک از دست رفت دیگه! خل و چل هم شدیم!چقدر دارم چرت و پرت مینویسم اما اگه اینا رو اینجا نگم خالی نمیشم...من میخوام مثل قبلنام باشم! مثل ۲-۳ سال پیش. نمیخوام یه کودک تنبل باشم! یه کودک منفعل! میخوام کار کنم.چند وقته تو همشهری دنبال کارم. مامانم بهم میخنده. اخه الان که کاری بهم نمیدن....اما بهش گفتم روزی رو میبینیم که شدم وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات. همه بهم احترام میذارن.مثل میتی کمان! اصلا چند وقته کارتون ندیدم؟ چقدر دلم کارتون میخواد...این تلویزیون کوفتی هم که یه برنامه ی حسابی نداره!

همینه دیگه! واسه همین میخوام برم خارج! اگه یه کارتون حسابی میدادن نمیخواستم برم خارج!!! خانم لاشایی گفت اگه خواستین بیاین اونجا من کاراتونو ردیف میکنم! حالا من هی هی میگم. اینا هی هی مسخره ام میکنن....

اخه من چقدر کودک مظلومی هستم....!!!مامانم میگه بی عرضه ام وگرنه شناسناممو روز ثبت نام گم نمیکردم. میگه تا اخر ترم خودتم گم میکنی....دعا کنید شناسنامم پیدا شه! وگرنه یکی بر میداره باهاش شووور میکنه! یهو میبینم ۵ تا بچه داشتم و خودم خبر نداشتم!!!

 
 

87/06/27

ترم اولی...

دیروز که رفته بودیم ثبت نام با مامان ریحانه،یه صف خیلی طولانی بود که حوصله نداشتیم توش وایسیم.نگو خیلی هم مهم بوده! حالا نمیدونم چیکار کنم.....!!!! صف امور دانشجویی بود!

دوشنبه ها هم به خاطر ساعات بد کلاس مجبوریم خانه ی خاله جانمان چترو باز کنیم. خوبیش اینه که پسر خاله جان تشریف ندارن و ما پادشاهی میکنیم اونجا...!

زبان رسمی در دانشگاه ما کردی و لری می باشد! دیروز افسرده شدیم! باز بچه های شبانه خوب بودن ....بچه ها ی ما که همه....فکر کنم از اینان که قصدشون خیره و کلا میخندیم در طول سال! حالا جالب اینجاست من نمیدونم از کی باید برم! فعلا فتوا صادر کردیم که از ۶ مهر برییم اما گویا باد زودتر بریم!

خدا اخر عاقبت دانشجوییی ما رو بخیر کنه.تازه از سال دیگه همه ی دانشکده های علامه رو میبرن دهکده. یعنی هر روز مامان ریحانمو میبینم! اقای ن هم باید ببینیم اما نمیخوام!! تازه خیلی چندش اوره که ادم اولین کلاسش ریاضیات پیش نیاز باشه! ع.ش میگه مشکل ریاضیاتت بنیادیه! اما من معتقدم چون از معلم کلاس چهارم دبستانمون بدم میومده از ریاضی هم بدم میاد و گرنه من مشکلی ندارم!!!

راستی اقای ع.ش،تولدتان هم مبارک.میدونم که اینجا رو هیچ وقت نخواهید خواند اما بازم تاکیید میکنم که ۵ روز مونده تا تولدتان! نه ۴ روز....اساساْ و این حرفا رو هم ولش کن. محاسبات انتگرالی من رو بچسب!!!

خدا کنه دیگه مشکلی پیش نیاد واسه این دانشگاه کوفتی...واقعا دیگه طاقت ندارم!

 
 

87/06/24

ارتباطاتم ارزوست...!

هر کی بهم میگه: اخخخخیییی.....حیف رتبه ات نبود رفتی این رشته؟ میخوام فکشو بیارم پایین

بابا به پیر به پیغمبر من خودم نخواستم برم حقوق اخه چرا اینا نمیفهمن؟ مگه نجمه که با رتبه ۶ رفت علوم اجتماعی نمیتونست بره حقوق تهران....

اه اعصابم خورده از دست یه مشت ادم نفهم ....یه مشت ادم دهن بین خر که فکر میکنن همه ی انسانی یعنی حقوق.....

من رشتمو دوست دارم.همونیه که ۴ سال براش کلی نقشه کشیدم. از اول دبیرستان فقط بهش فکر میکردم.... حداقلش اینه که الان به یکی از ارزوهام رسیدم....اما همه میخوان خرابش کنن

لعنت به این ادم ها....

 
 

87/06/11

من،ازاد یونی و دیگر همین!

درس نام درس نمره درس نام درس نمره
1 ادبيات فارسى 96/ 7 فلسفه ومنطق 100
2 عربى 96/0 8 روانشناسى 60/
3 بينش دينى 68/0 9 ادبيات فارسى 86/
4 زبان عمومى 76/0 10 عربى 76/
5 تاريخ وجغرافيا 71/ 11
6 علوم اجتماعى 82/     جمع تراز نمرات دروس عمومي 7447
انتخاب كد
رشته
شهر
واحد / رشته نمره كل نمره
آخرين فرد
قبول شده
رتبه
داوطلب
رتبه
آخرين فرد
قبول شده
جمع نمرات
دروس
اختصاصي
حد نصاب
قبولي دروس
اختصاصي
توضيحات
1 1180 تهران شمال/
حقوق
7406 6464 203 1144 7385 3500

قبول

2

/


خب همونطور که میبینید اینها نتیجه ی کنکور سخت و مشقت بار ازاد هستش. دانشگاه ازاد اسلامی با مزایای ویژه از جمله امکاه راهیابی به دانشگاههای معتبر دنیا، اکسفورد،سوربن، هاروارد، لالیگا، بوندس لیگا و علی الخصوص لای باقالی ها گزینه ی مناسبی برای ادامه ی تحصیل است

سه ماه اخر من فقط خوردم و خوابیدم.بهادر جان خودشو کشت تا من درس بخونم اخر هم فلسفه منطق رو ۱۰۰ زدم! خیلی باحاله این ازاد یونی......

فقط تراز رو دارین؟ ۷ هزار و خورده ای! با این حساب من کنکور تجربی ازاد هم شرکت میکردم پزشکی قبول میشدم! عجب این دانشگاه ازاد خوبه...خیلی مهربونه..... به هیشکی نه نمیگه!

ولی جدا تصمیم دارم برم ازاد.حالا دیگه...!

 
 

87/06/04

من و الی جون

این الناز جان ما را بدبخت کرد. از وقتی در حال دیدن دوره ی ارایشگری میباشد صبح کله ی سحر می اید من بدبخت را از خواب ناز به زور و مشت و لگد بیدار میکند و با خودش به عنوان مدل یا همان موش ازمایشگاهی به ارایشگاه میبرد. تاکنون موهایمان را ۱۰۰ مدل درست کرده است ان هم مفت و مجانی! ارایش و گریم و ابرو و همه کار بلد است. خیلی حال میکنیم....!

میگوید اگر معروف شدم و ارایشگاه الی جون را در خیابان جردن افتتاح کردم از زحماتت قدردانی میکنم! وعده ی سر خرمن میدهد!! میگوییم اگر راست میگویی الا قدردانی کن.فقط میخندد.

امروز هم در کله مان هزار تا سیخ و سنبه فرو کرده است.شبیه یانگوم شده ایم امروز! خدا اخر و عاقبت ما را بخیر کناد!

 
 

87/06/01

تولدانه....

نوستول این هفته درباره ی تولد ننه رینا هستش که گفته اگه تو وبلاگت بنویسی خفه ات میکنم منم دور از چشمش و حالا که عزلت گزینی رو پیشه کرده مینویسم که تولدش رفتیم پارک....و همه ی اهالی پارک رو شریک کردیم.....کلی جیغ و داد و خانم ل باز هم ۲۱ گرم منو نیاورد تا من همچنان در حسرت فیلم عزیزم باشم....بعد از مراسم کیک برون و بستنی خرون و فیلم و عکس گیرون و اش رشته خرون و کادو باز کنون راهی خونمون شدیم تا یک نوستول دیگه رقم بزنیم....البته موضوع مربوط به ۱۰ روز پیشه ها.....!

راستی یه واقعه ی تاریخی...من با یکی چت کردم که خیلی معروفه...اسمشو نمیگم تا همه تو کف باشن...خیلی دوستش دارم...

 
 

87/05/02

اینجا فرهنگ است....پس از کنکور 2

امروز برای مشاوره ی انتخاب رشته دوباره رفتیم مدرسه. مثل اینکه این عفریته ادم بشو نیست چون به منو مهسا و عاطفه گفت برین ارایشاتونو پاک کنید. توی جمع هم رو به ما گفت از پذیرفتن دخترای بدحجاب معذوریم که یهو همه برگشتن سمت ما. اخر خودم یه روز میکشمش.....

حین سخنرانی نیکخو ما تا میتونستیم حرف زدیم. حالا خوبه ۲ روز پیش همدیگرو دیدیم. عفریته حرصش دراومده بود میخواست ما رو بندازه بیرون. نیکخو راجع به ظرفیت دانشگاها گفت وقتی میخواست راجع به ازاد بگه گفت البته میدونم ازاد به شآن شما نمیخوره اما حالا بذارین اینم بگم.که همه سروصدا کردن و مخالفت کردن اما من واقعا به این نتیجه رسیدم با گندی که زدم ازاد تهران شمال انتظارم رو میکشه اما به بچه ها گفتم اگه ابیاری گیاهان دریایی علی اباد کتول هم قبول شم ازاد نمیرم اونم کجا.... تهران شمال! اما مهسا گفت که ابیاری گیاهان دریایی مال تجربی هاست و باید بری ازاد! اونجا من یک کلمه از نیکخو راجع به ارتباطات پرسیدم یهو دیدم همه میخوان برن ارتباطات...! اصلا من شانس ندارم نمیدونم چه جوریه تا من حرف میزنم همه همون رو میخوان!

خلاصه بعد از سخنرانی و تصمیم گیری برای جشن فارغ التحصیلی که افتاد برای مهر ماه (ماه عشقولانه ی من) قرار شد بریم ناهار بوف کذایی. من و مهسا، عاطفه.ف، عاطفه.ح و زهرا. سارا دیروزش مسموم شده بود و نتونست بیاد سحر هم که احتمالا مرده چون خبری ازاش نیست.

رفتیم بوف جای همگی خالی اونجا رو به گند کشیدیم(طبق معمول)...همه ی دستمال کاغذی ها و نوشابه ها و سس ها رو قاطی کردیم ریختیم روی میز حالا خوبه کسی ما رو ندید اما میز پشتیمون دهنش باز مونده بود! من که حالم بهم خورد اما این پررو ها بس نمیکردن. بعد از اینکه ماهیت پلیدمون رو شد تصمیم گرفتیم بریم سینما اونم۲ بعد از ظهر. سر ده رقمی و انعکاس به نتیجه نرسیدیم و نزدیک بود گیس و گیس کشی بشه اما بخیر گذشت.

حالا تا هفته ی دیگه که جوابها بیاد همش استرس دارم. اگه امسال قبول نشم خودم رو با کش دار میزنم....حالا ببین...!

 
 

87/04/31

اینجا فرهنگ است....پس از کنکور

امروز رفتم مدرسه.قرار بود همه بچه ها بیان دور هم جمع شیم جون وقتی نتیجه ها رو هفته ی دیگه بدن و معلوم شه که چه گندی زدیم به مدرسه فرهنگ دیگه نمیشه از این دور همی ها داشته باشیم.

من که تازه ساعت یک ربع به ۱۰ با هزار بدبختی بیدار شدم.قرار بود بچه ها ساعت ۹ توی سالن امتحانات جمع شن. وقتی بیدار شدم سیل اسمس ها و میسد کالها رو دیدم و فحش هایی که اول صبحی روانه شده بود به سوی گوشی خوشگلم. خلاصه در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و چون دیدم دیگه اوضاع بدجوری قرمزه و همه چشم انتظارن مجبور شدم با اژانس برم. از سر کوچمون به بچه  ها میگفتم نزدیک مدرسه ام.

وقتی از در رفتم تو،یه دختره که پشتش به من بود داشت تند تند یه کاری میکرد که بعدا فهمیدم داشته اسمس به من میداده، وقتی برگشت دیدم کسی نبود جز مهسسسا(البته مهسای بدون سبیل و ابرو پاچه بزی).... دوتایی یه جیغ بلند زدیم و پریدیم تو بغل همدیگه و ماچ ماچ بوس بوس و این حرفا. گفت خیلی فرق کردی  و چند تا فحش برای ابراز علاقه بهم دادیم و کلی خالی شدیم.خوشبختانه چشمم به چشم اون عفریته نیفتاد وگرنه.......

وقتی وارد سالن شدم همه به افتخارم دست زدن و سوت و جیغ و داد (البته نه واسه من کلا هرکی از راه میرسید اینطوری بود). کلی با سارا ماچ ماچ کردیم و با نیلوفر و عاطفه و زهرا و  هم ایضا.  تا اومدیم بشینیم مامان رینا زنگ زد که من و نازی و شقایق پایین هستیم و منم از طبقه ی سوم پریدم پایین . اینو جدی میگم که دلم برای همکلاسی های خودم انقدر تنگ نشده بود و جز چند نفر میخوام سر به تن بقیشون نباشه اما از خوشحالی داشتم میمردم که رینا و نازی رو دیدم. رینا گفت خیلی خوب شدی حالا که ابروهات رو نازک تر کردی اما من گفتم احتمالا بابام همین روزا از غصه و شدت ریسک من در زمینه ی ابرو سکته قلبی می کنه......جای پریسا هم خالی بود عوضش ما به جای اون س جون( معلم عزیز فلسفه) رو زیارت کردیم و س جون که خیلی دوستش دارم دو دفعه و هر دفعه ۳ بار منو ماچ کرد و گفت چقدر عوض شدی چقد بزرگ شدی و این حرفا...

گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم پروندمون رو هم بگیریم. ۲ ساعت زنیکه... مارو روی پا نگه دااشت تا ۲ تا دونه امضا بگیره. وقتی چشمم به کارنامه ی ترم دوم افتاد که دیگه هیچی....بله،در کمال ناباوری من ریاضی رو نیفتاده بودم و ۱۶.۷۵ شده بودم.....(اینم سورپرایز فرهنگ)

در حال گرفتن کارنامه و مخلفات بودیم که یهو عفریته وارد شد و برای اولین بار....اولین بار(!!!) و اولین بار به من لبخند زد و گفت خوش اومدی منم نتونستم نخندم و گفتم مرسی... (اما اخراج کردناش یادم نمیره) بعد کلی حرف مفت زد که من هیچ کدوم رو نشنیدم چون مشغول دادن فیلم کافه ترانزیت به رینا بودم....(رد و بدل سی دی اون هم در فرهنگ اخه یه واقع ی تاریخی محسوب میشه).... بعد کلی به بچه های سال پایینی مشاوره دادم و همه میگفتن تو مشاوره بدی اینا درس و مدرسه رو بیخیال میشن و منم بهشون گفتم که اصلا احتیاج به خوندن نیست....میتونید مثه من سال پیش دانشگاهی رو حال کنید بعد هم برید کنکورو گند بزنید....

من همش باید میپریدم اینور و اونور. از این طرف پیش رینا اینا بودم از یه طرف پیش سارا و مهسسا. تازه یادم افتاد واسه تولد سارا هیچی نیاوردم در حالی که اون پارسال برای من تولد گرفت. رفتم ازش عذر خواهی کنم و بگم کادوت یادم رفته که دیدم عکسای نازنینم به تاراج رفته و مهسسا میخواست عکسی که با دختر خالم توی جمیرا ،کنار برج العرب گرفتیم رو پخش کنه(فقط ننه رینا میدونه جریان این سفر دو روزه چیه) و داشت زور میزد با موبایل از عکس ، عکس بگیره . میگفت نظرت چیه اینو پست کنم واسه بابات و منم گفتم اگه این کارو بکنی شماره پیمان رو پخش میکنم توی چت روم تا حالت جا بیاد و شماره ی خودت رو هم روی تلفن عمومی سر کوچه مدرسه به عنوان..... مینویسم. خوشبختانه تهدیدات موثر واقع شد و بیخیال اون عکس شد...

همه دیگه داشتن کم کم میرفتن. ما هم که چسب.... وایسادیم تا معلم جامعه شناسیمون رو ببینیم که دو ماه دیگه میره فرانسه و ۱ سال تموم منو اسگل کرده بو که میرم قم....و فیلم ۲۱ گرم من الان ۱ سال و اندی هست که دستشه و من به یه لشکر ادم قول دادم این فیلمو بهشون بدم ببینن.

بعد از اینکه همه رفتن تازه خانم ل اومد اما منو نشناخت احتمالا وگرنه بازم یاداوری میکرد که ۲۱ گرم رو میخواسته برام بیاره اما.....کلی حرف زدیم و قرار شد هفته ی دیگه به عنوان گودبای پارتی بریم پارک به همراه ایشون و منو مامان رینا و خاله پری و نازی جون و شقایق. امیدوارم اینبار مامانم اجازه بده بستنی بخورم تا من عین نخورده ها به دست اینو اون زل نزنم.... بعد هم به مامانم گفتم که تولد داداشم بوده و قرار شد براش کتاب داستایفسکی ببریم با ترجمه جلال ال احمد تا پدرش دربیاد وقتی میخواد بخونه...

بعد راجع به دانشگاه ها مشاوره دادن به من و به این نتیجه رسیدیم که علامه میزان خود کشیش زیاده و از همه باحال تره....البته با گندی که من زدم باید برم ازاد....

دیگه خیلی زیادی پررو شده بودیم و نزدیک بود با بیل و کلنگ ما رو بندازن بیرون و بقول نازی داشتم ما رو خیلی تحمل میکردن مخصوصا با ارادتی که به من دارن....و ما از خانه ی دوم نستالوژیکمون اومدیم بیرون و رفتیم خونه.....تو راه همش به این فکر میکردم که فرهنگ رو با همه ی وجود دوست دارم و بچه هاش رو.... درسته پدرم این چند سال دراومد اما اگه فرهنگ، فرهنگ نبود واقعا هیچ مدرسه ای رو نمیتونستم تحمل کنم....مخصوصا با بچه های خنگ و احمق این روزا..... که برای یه نویسنده ی ساده باید دو روز بهشون توضیح بدی... من عاشق فرهنگم.......

 
 

87/03/10

پس از سنجش

خدایا

خدایا

خدایا

من

دارم

می

می

رم

دارم

می میرم.......

خدایا

..............................................

..............................................

خدایا

کمک.......................................

 
 

87/03/01

خرداد نامه...!

*چقدر این روزهای اخر طعم گسی دارن....

*از پیتزا خوردنها در بوف....تا تقلبهای سر جلسه...از کلاسهای بهادر و ملکوتی....تا ایس پک  دم مدرسه.... از بلوتوث بازی های سر کلاس....تا مشاوره های اضطراب زدایی....از سروصدا کردنها و شلوغ بازی ها....تا کودک بازی های یک نیروانای مجهول الهویه.....از ع.شهرزاد تا کنکور....از کنکور تا....

من هستم....برو حالشو ببر...!

 

*سردبیر چلچراغ عوض شد دوباره....

 
 

87/02/13

امروز بعد از سنجش کلی تاب بازی کردم....بستنی ادمکی که خیلی دوست دارم خوردم.... امروز کلی جیغ و داد کردم....بلند بلند قهقهه زدم....از درو دیوار حوزه امتحان بالا رفتم....سروصدا کردم و حواس همه را پرت کردم.... امروز کلی کودکی کردم.....ذوق کردم.....خوشحال بودم....بی دلیل....بی دلیل....بی دلیل

*چرا که کودکان همیشه خوشند به بی دلیلی هایشان.....علت و معلول خاصه بزرگان است..... ما کودکان را معذور دارید.....!!!!

 
 

Weblog Themes By Pars Theme