امروز رفتم مدرسه.قرار بود همه بچه ها بیان دور هم جمع شیم جون وقتی نتیجه ها رو هفته ی دیگه بدن و معلوم شه که چه گندی زدیم به مدرسه فرهنگ دیگه نمیشه از این دور همی ها داشته باشیم.
من که تازه ساعت یک ربع به ۱۰ با هزار بدبختی بیدار شدم.قرار بود بچه ها ساعت ۹ توی سالن امتحانات جمع شن. وقتی بیدار شدم سیل اسمس ها و میسد کالها رو دیدم و فحش هایی که اول صبحی روانه شده بود به سوی گوشی خوشگلم. خلاصه در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و چون دیدم دیگه اوضاع بدجوری قرمزه و همه چشم انتظارن مجبور شدم با اژانس برم. از سر کوچمون به بچه ها میگفتم نزدیک مدرسه ام.
وقتی از در رفتم تو،یه دختره که پشتش به من بود داشت تند تند یه کاری میکرد که بعدا فهمیدم داشته اسمس به من میداده، وقتی برگشت دیدم کسی نبود جز مهسسسا(البته مهسای بدون سبیل و ابرو پاچه بزی).... دوتایی یه جیغ بلند زدیم و پریدیم تو بغل همدیگه و ماچ ماچ بوس بوس و این حرفا. گفت خیلی فرق کردی و چند تا فحش برای ابراز علاقه بهم دادیم و کلی خالی شدیم.خوشبختانه چشمم به چشم اون عفریته نیفتاد وگرنه.......
وقتی وارد سالن شدم همه به افتخارم دست زدن و سوت و جیغ و داد (البته نه واسه من کلا هرکی از راه میرسید اینطوری بود). کلی با سارا ماچ ماچ کردیم و با نیلوفر و عاطفه و زهرا و هم ایضا. تا اومدیم بشینیم مامان رینا زنگ زد که من و نازی و شقایق پایین هستیم و منم از طبقه ی سوم پریدم پایین . اینو جدی میگم که دلم برای همکلاسی های خودم انقدر تنگ نشده بود و جز چند نفر میخوام سر به تن بقیشون نباشه اما از خوشحالی داشتم میمردم که رینا و نازی رو دیدم. رینا گفت خیلی خوب شدی حالا که ابروهات رو نازک تر کردی اما من گفتم احتمالا بابام همین روزا از غصه و شدت ریسک من در زمینه ی ابرو سکته قلبی می کنه......جای پریسا هم خالی بود عوضش ما به جای اون س جون( معلم عزیز فلسفه) رو زیارت کردیم و س جون که خیلی دوستش دارم دو دفعه و هر دفعه ۳ بار منو ماچ کرد و گفت چقدر عوض شدی چقد بزرگ شدی و این حرفا...
گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم پروندمون رو هم بگیریم. ۲ ساعت زنیکه... مارو روی پا نگه دااشت تا ۲ تا دونه امضا بگیره. وقتی چشمم به کارنامه ی ترم دوم افتاد که دیگه هیچی....بله،در کمال ناباوری من ریاضی رو نیفتاده بودم و ۱۶.۷۵ شده بودم.....(اینم سورپرایز فرهنگ)
در حال گرفتن کارنامه و مخلفات بودیم که یهو عفریته وارد شد و برای اولین بار....اولین بار(!!!) و اولین بار به من لبخند زد و گفت خوش اومدی منم نتونستم نخندم و گفتم مرسی... (اما اخراج کردناش یادم نمیره) بعد کلی حرف مفت زد که من هیچ کدوم رو نشنیدم چون مشغول دادن فیلم کافه ترانزیت به رینا بودم....(رد و بدل سی دی اون هم در فرهنگ اخه یه واقع ی تاریخی محسوب میشه).... بعد کلی به بچه های سال پایینی مشاوره دادم و همه میگفتن تو مشاوره بدی اینا درس و مدرسه رو بیخیال میشن و منم بهشون گفتم که اصلا احتیاج به خوندن نیست....میتونید مثه من سال پیش دانشگاهی رو حال کنید بعد هم برید کنکورو گند بزنید....
من همش باید میپریدم اینور و اونور. از این طرف پیش رینا اینا بودم از یه طرف پیش سارا و مهسسا. تازه یادم افتاد واسه تولد سارا هیچی نیاوردم در حالی که اون پارسال برای من تولد گرفت. رفتم ازش عذر خواهی کنم و بگم کادوت یادم رفته که دیدم عکسای نازنینم به تاراج رفته و مهسسا میخواست عکسی که با دختر خالم توی جمیرا ،کنار برج العرب گرفتیم رو پخش کنه(فقط ننه رینا میدونه جریان این سفر دو روزه چیه) و داشت زور میزد با موبایل از عکس ، عکس بگیره . میگفت نظرت چیه اینو پست کنم واسه بابات و منم گفتم اگه این کارو بکنی شماره پیمان رو پخش میکنم توی چت روم تا حالت جا بیاد و شماره ی خودت رو هم روی تلفن عمومی سر کوچه مدرسه به عنوان..... مینویسم. خوشبختانه تهدیدات موثر واقع شد و بیخیال اون عکس شد...
همه دیگه داشتن کم کم میرفتن. ما هم که چسب.... وایسادیم تا معلم جامعه شناسیمون رو ببینیم که دو ماه دیگه میره فرانسه و ۱ سال تموم منو اسگل کرده بو که میرم قم....و فیلم ۲۱ گرم من الان ۱ سال و اندی هست که دستشه و من به یه لشکر ادم قول دادم این فیلمو بهشون بدم ببینن.
بعد از اینکه همه رفتن تازه خانم ل اومد اما منو نشناخت احتمالا وگرنه بازم یاداوری میکرد که ۲۱ گرم رو میخواسته برام بیاره اما.....کلی حرف زدیم و قرار شد هفته ی دیگه به عنوان گودبای پارتی بریم پارک به همراه ایشون و منو مامان رینا و خاله پری و نازی جون و شقایق. امیدوارم اینبار مامانم اجازه بده بستنی بخورم تا من عین نخورده ها به دست اینو اون زل نزنم.... بعد هم به مامانم گفتم که تولد داداشم بوده و قرار شد براش کتاب داستایفسکی ببریم با ترجمه جلال ال احمد تا پدرش دربیاد وقتی میخواد بخونه...
بعد راجع به دانشگاه ها مشاوره دادن به من و به این نتیجه رسیدیم که علامه میزان خود کشیش زیاده و از همه باحال تره....البته با گندی که من زدم باید برم ازاد....
دیگه خیلی زیادی پررو شده بودیم و نزدیک بود با بیل و کلنگ ما رو بندازن بیرون و بقول نازی داشتم ما رو خیلی تحمل میکردن مخصوصا با ارادتی که به من دارن....و ما از خانه ی دوم نستالوژیکمون اومدیم بیرون و رفتیم خونه.....تو راه همش به این فکر میکردم که فرهنگ رو با همه ی وجود دوست دارم و بچه هاش رو.... درسته پدرم این چند سال دراومد اما اگه فرهنگ، فرهنگ نبود واقعا هیچ مدرسه ای رو نمیتونستم تحمل کنم....مخصوصا با بچه های خنگ و احمق این روزا..... که برای یه نویسنده ی ساده باید دو روز بهشون توضیح بدی... من عاشق فرهنگم.......